تبليغاتX
= = ادیب - Adib
ادیب - Adib
درون مایه این رسانه را ( فرهنگ، اطلاعات و سیاست) تشکیل میدهد
سبک بيدل در غزل سرائی

مقالات

سبک بيدل در غزل سرائی

   

دکتر عارف پژمان

بيدل فاتح چکاد های نو در قلمرو هنر کلامی است، دنيای آرمانی ای که وی با افسون واژگان، آفريده است، همانند افسانهآفرينش، شور انگيز و شگفتی آور است. شعر بيدل هم عطر گياهان عبوس باران نديده را با خود دارد و هم بيتابی گلبرگ های عاشق را که به پيشواز ارديبهشت، سينه چاک می دهند.
 بيـــــــدل، شاعريست انديشه گرا و معنی آفرين، تعبيرات شاعرانهء او، قنديل هایی است رنگارنگ، که جا بجا در آیینه بندان شهرستان معانی آسمانی او آويخته شده اند.
بيـــدل در زمانهء خويش همان “گنگ خواب ديده” است که نميداند به چه زبانی با چه کسانی صحبت کند.
 برای شاعری که هم از طبیعت سخن می گويد و هم ار ماورای طبیعت، هم از زمين حکايت می کند و هم خواب آسمان می بيند. هم از”هستی” پرده بر می گيرد و هم از “عدم “، هم متصوف است و هم مجذوب، هم ايدياليست است و هم رياليست، هم روشنگر “فطرت “ است، هم خاکستر نشين”بدعت”، برای شاعری چون بيدل, دلی اينهمه دربدر، انديشه ای اين همه گيتی گستر، چگونه سبکی می توان پيش بينی کرد؟!
بهر حال گروهی او را اوج اسلوب هندی می پندارند، به نظر بسياری ادب شناسان، همهء شگرد ها و خصيصه های مکتب هندی در شعر و نثر او نگريسته می شود.
 بی اعتنائی در برابر لفظ، برای شاعران انديشه پرداز، طبيعی و پذيرفتنی می نمايد، اما بيدل هرگز موازنه لفظ و معنی را پايمال نکرده است.
 بيدل شناسان با نا باوزی و بهت زدگی، حکايت می کنند که هرگز در ديوان بزرگ بيدل لفظ معيوب، وحشی و بی تناسب، به نظر نمی خورد.
 بيدل شاعريست زبر دست و نا کرانمند، نه بخاطر آن همه معانی و پرداخت های عرفانی و فلسفی، که ما را از “نديده ها “ و “ نشنيده ها “ آ گاه می سازد، بل بخاطر انتقال هنرمندانه اش، بخاطر الفاظ بديع و آشنا و نا آ شنايش.
 در بارهء هنر شاعری بيدل، در تاريخ ادبيات افغانستان می خوانيم :
 
“..... بيدل زيبائی کلام را لفظاً و معناً، مراعات کرده است، اصطلاحات عاميانه ای که بکار گرفته است، غالب آن در افغانستان امروز مروج بوده و بدون تکليف در گفتار روزانه بکار می رود اما از نظرجمله بندی، تشبيهات و استعارات، زبان بيدل مشکل ترين زبان ادب دری است. زبان نثر بيدل دشوار تر است، زيرا جمله های دراز سلسله دار، تشبيهات مرکب و استعارت های پيچ در پيچ دارد. خصوصآ که اصطلاحات فلسفی و تصوفی را نيز متضمن است و غالبآ دارای معانی متعددی هم هست که فهم مطلب را مشکل تر میکند، بعضی از نقد کنندگان اظهار می دارند که بيدل برای افادات و تعليمات فلسفی و تصوفی اش به اختيار اين سبک مجبور بوده است.
 اقتدار شعری بيدل، بلند و طبيعی است. غزل هايش حد اقل دارای نه بيت است و تا پانزده بيت می رسد. در يک بحر و قافيه، چندين غزل دارد. قصايد او از صدو پنجاه بيت تا صدو هفتاد بيت می رسد.
قدرت او در استعمال بحور واوزان غير مطبوع، بيشتر نمايان است. در تمام کلياتش بيت مبتذل، ديده نمی شود. روش و سبک بيدل، مخصوص بخود او است.
 حتی در زمان خودش، از نو بودن سبک او سخن می گفتند، مثنوی هايش گر چه فلسفی و برخی تصوفی است، دارای نکات عالی اجتماعی نيز می باشد.
 اختراعات بيدل در غزليات از نظر تشبيه و استعاره و کنايه، خاصه خود اوست.
 سبک بيدل در افغانستان تا طرزی افغان در نظم و تا محمود طرزی در نثر دوام آورده، در هندوستان تا دوره های اخير و در ماوراءالنهر( تاجيکستان و ازبکستان) تا انقلاب اکتوبر تقليد می شد. سبکی که بيدل بدان شعر سروده، به سبک هندی معروف است....!
 بيدل معنی آفرين، برای انتقال مفاهيم فلسفی و عرفانی اش، بدون ترديد، دچار مضايق و تنکنا هایی بوده، گنجانيدن افکارباريک در تک بیت های غزل دشوار است، چنانکه روشن کردن شمع در برابر باد.
 گفته می شود که بيدل، بر بنياد همدلی و همزبانی با محی الدين بن عربی، لب لباب، فلسفه عرفانی وی را به نظم در آورده است.
 در اين سير و سفر هنری، چه بسا که “ لفظ” رسایی انتقال مفاهيم شاعر بزرگ را ندارد، خود بيدل، بار ها به اين نکته اشاره کرده است، بطور نمونه اين بيت معروف:
 
 
ای بسا معنی که از نا محـرمی های زبان
 با همـه شوخی، مقيم پرده های راز ماند
 
بهر حال، چنانکه در جای ديگر گفتم، بيدل عامدانه قصد دشوار سازی بيان را نداشته است.
 بيدل در يکی از” رقعات”خويش نظريه ای ابراز داشته که گوشه ای از “ سبک شناسی” شاعر را در زمانهء او نشان می دهد:
 “.....جمعی از طراوت رنگ الفاظ، نظری آب می دهند، لوح تميز يک قلم، از درک معانی شسته اند و گروهی که به بوی معنی،کوس تر دماغی می زنند، رنگين نهال عبارت، اصــــلآ از نظر انصاف شان نرسته، بر اين تقدير، معنی، زمزمه ايست محتجب ساز موهوم و عبارت، سازی است مشتمل نغمات نا مفهوم.....”
 فشرده اين عبارت ها اين است که نبايد معنی را فدای لفظ کرد يا لفظ را در قربانگاه معنی گردن زد.
 رويهمرفته چه انگيز ه ها و عواملی، شعر بيدل را از روشنی و فصاحت سنتی شعر پارسی دری دور افگنده است، گويا، نخست، ذوق زمان که بی ترديد، ديگر شعر ساده و تشبيهات محسوس را نمی پذيرفته است و زيبایی را در “ غرابت” جستجو ميکرده است.
_دو ديگر، تراکم مجاز ها و استعاره ها در کلام.
_تداخل تعبيرات و مصطلحات فلسفی وعرفانی در شعر.
_ جستجوی معنی بيگانه.
_ دست کاری اجزای کلام و کم اعتنایی به سياق و سنت ترکيب سازی و همانند اينها.
 و اين همه برای شاعری بزرگ و بدعت گذار، عيبی نا بخشودنی نيست، در فصل آ ينده باز هم صحبت خواهيم کرد.
 
پست و بلند شعر بيدل
 
 باری گفتيم که دشواری سخن بيدل از يکسو بخاطر جهان بينی فلسفی و عرفانی اوست و از سویی ديگر پرداختن به ترکيب ها و تعبيراتی است که برخی آ نرا دور از هنجار سخن فارسی دانسته اند.
 در اين مورد تذکره نگاران معاصر او نيز داد سخن داده اند، در زمره آ نان غلام علی آ زاد بلگرامی مولف تذکره های “ سرو آ زاد” و “ خزانه عامره” است. با اينکه آ زاد در آ وان در گذشت بيدل، هفده سال داشته است، در بارهء شاعر بزرگ، به اشباع سخن رانده است.
 “آزاد” در خزانه عامره، که ظاهرآ انرا در سال 1176 هجری تدوين کرده، در مورد بيدل می گويد:
 “ ميـــــرزا عبدالقادر عظيـــم آبادی، پير ميکده سخندانی، و افلاتون خم نشين يونان معانی است، کـــرا قدرت که به طرز تزاشی او تواند رسيد و کرا طاقت که کمان بازوی او تواند کشيد، چنانچه خود جرس دعوی می جنباند:
 
مـدعی در گـذ ر از دعـوی طـرز بيدل
 ســحر مشکل که با کيفيت اعجاز رســد
 
آنگاه مولف “خزانه عامره” در ستــايش بيدل می گــويد:
 
رسـانـد پايـهء معنـی به آسـمان نهم
 بلنـد طبع شنـاسـد کلام بيــدل را
 
پس از ابراز نظراتی، آزاد بلگرامی ادامه می دهد: “ ميرزا در زبان فارسی چيــز های غريب اختراع نموده که اهل محاوره قبول ندارند، بلی قرآن که کلام خالق السنه است، سر رشته موافقت زبان در دست دارد اگر اختراعی خلاف زبان می داشت، فصحای عرب قبول نمی کردند، غير فارسی که تقليد فارسی کند، بی موافقت اصل، چگونه مقبول اهل محاوره تواند شــــد، مثـــــــــلآ ميرزا، مخمسی در رثای فرزند دارد و در انجا می گويد:
 
هـرگاه دو قـدم خـرام می کاشت
 انگشتــم عصـا بکف داشــــــت
 
“ خـرام کاشتن” عجب چيزی است !
 
آزاد بلگرامی در جای ديگر، به برخی از ابيات بيــــدل خرده می گيرد و آنرا در برابر ميـل و سليقه خويش عوض می کنـد.
چنـانکه بيت زيـــر :
گـر نه ای از اهـل صدق دامـن پاکـــان مگيــر
آينـه و روی زشت، کافر و روز جزاسـت
 
را به اصطلاح “ پيش مصرع رسانيده” و قرار آتی، اصـلاحش نمــوده است:
خـرده نا قابـلان بـر دل روشـن خطاسـت
آيینه و روی زشت، کافر و روز جزاست
مولف «خزانه عامره» بر بيت زيرين بيدل نيـز که ظاهـراً به مناسبت ازدواج ميـر لطف الله خان گفته اعتراض نموده اسـت:
اوقات سـعادت دو کوکـب
 
شـيرازه الــفت دو همـزاد
 
و گــويا انتقاد آ زاد بخاطر تعبيـر «همـزاد» برای عروس و داماد است.
جای ديگر، يک بيت بيدل را نپسنـديده و با تعــويض مصرع نخسـت آن، از آن مطلعی تازه ساخته است:
تا گهـر باشـد چرا دريا کشـد ننـگ حبـاب
 حيــف باشـد جـز دل عاشـق بدست يار گل
 «بيدل»
 
شـوخ نا انصاف من می چيند از گلزار گل
حيـف باشـد جــز دل عاشـق بست يار گـل
«آزاد» *
 
استــــاد خليل الله خليلی، اديب افغان، مصارع بيدل را بليــغ تر و تشبيهـــــات ويرا دارای لطفی مزيد می داند.ا
 تذکره نگار پر آ وازه ديگر، بند را بنداس خوشگو در بارهء سبـــــک بيـــدل، سخن زده و گوشه ای از اتهامات و ايراد های معاصرين شاعر را بر کلام او، روشن ساخته است > خوشگو خود شاعر است و منتقد، اثر معروفی به اسم « سفينتهَ الشــــعرا» دارد که ظاهرا آنرا در سال 1155 ( بيست سال پس از وفات بيدل) بپايان برده اسیت. فراز هایی از کتاب خوشگو در بارهء بيدل چنين است:
 بيدل، ريش و بروت می تراشيد، چنانچه وقتی در اکبر آ باد، عبدالرحيم نامی که طبـــع موزون داشت، اين بيت نوشته در پالکی وی انداخت :
 
چه خطا در خط استـاد ازل ديد آيـا
 کـه به اصـلاح سـر و ريــش نياز افتاده
 
ايشـــان(بيـــدل) همان وقت جواب دادند:
 
مختصـر کن به تغافـل هوس جنـگ و جدل
سـر اين رشته تحقيق دراز افتــــــــــــــــاده
 
تماماً شعرا به صلابت و مهابتی خواندی که گوش مستمعان باز شدی و از برون در و کوچه معلوم شدی که آن حضرت شـعر می خواند.........در فهم معانی، معارف و توحيد پايه بلند داشت . در علم تصوف خوب ورزيده بود و مسايل آنرا، از کاملان اين فن، به تحقيق کمال رسانيده .
 در اين مقدمه، جنيـــــد و با يزيد عصـــــر خويش بود . مقدماتی که مولوی روم در مثنوی و شيخ ابن عربی در فصوص الحکم، بيان کرده، آن همه را با شرح و بسط تمام، با تشبيهات تازه و آب و رنگ بی اندازه در کلام خود بسته . در سخن سرایی طرز بلند، اختيار نموده ، طوری که مجاز او هم رنگ حقيقت دارد و در همهء اشعارش، اين رعايت منظور است و او در اين فن از استادانی است که صاحب طرز خاص شده اند و از زمانی که سخن آ زما شده اين طرز خاص، بدست کسی نيفتاده. کار هایی که او کرده، مقدور کسی نيست، اکثر بی انصافان زمانه از روی حسد، حرفی چند نا ســزا، در حق جناب کرامت مآب وی می رسانند که ميرزا بيدل، غلط گوی مکرر است و حال آنکه خود به غلط های خود نر سيده اند، تا به کار هایی که از او به ظهور پيوسته، چه رسند؛
 حضرت گلشن می فرمود که ميـــــرزا بيدل پايه ای دارد که اين الفاظ و تراکيبش را بعد از صدو دو صد سال اهل لغت و فرهنگ، به طريق سنـد خواهند آ ورد و ما فرض کرديم که ترکيب سازی و لفظ تراشی را که نام « غلط گـــوئی » گذاشته اند، در تمام اشعارش پانصد يا هزار بيت خواهد بود . جواب بقيهء شعر هايش که تواند داد ؟!
 آخر که تمام صـــد هزار بيت که خود غلط نيست، آدمی را بايد که در همه وقت منصف احوال خود باشد:
 
ز خاکی که بر آسمان افگنـی
 ســر و چشـم خـود را زيان افگنی
 
فقيــر خوشگو، در عصر خود زياد از هزار مرتبه به خدمتش رسيـده و مستفيد شده باشم. گاهی نديدم، کسی از اين جماعت که غلط گويش می گوينـد، به حضور او رفته و حرف خود را ثبت کــرده باشـد......»1
 موضوع انحراف بيدل از نورم ترکيب سازی زبان فارسی و شاعران سلف، مايهء بيشتر ايراد هاو سر و صدا هایی است که ادب شناسان معاصر را نيز بخود مشـغول داشته است.
 اما گمنامی بيدل در سر زمين ايران، يکسر به انحرافات لفظی و دستوری او بر نميگردد، بل اين وابسته است به دراز روزگاری که ايرانيان ترديد و تعصب ژيانباری در برابر اسلوب هندی و شاعران طراز اول اين شيوه نشان داده اند.2
 
بهـــــر حال شيوه «ادای مطلب» شاعران سبک هندی، بويژه عبدالقادر بيدل، به مذاق گروهی از ادب شناسان امروز ايران، نيز خوش نيامده و کم و بيش همان حرف های تذکره نگاران دوران بيدل را، در باره کلام او تکرار کرده اند. اما در هيچ جای دنيا بر شاعری طراز اول، بدعت گذار و نو آئين، نميتوان خرده گرفت که با موازين دستور زبان و « هنجار سخن» نا سازگاری دارد . اگر او با سنت سازگار بود که ديگر شاعری نخبه نبود !!
 در زمرهء منتقدان معاصر ايرانی اسلوب بيدل، محقق و دانشمند نامی ايران، استاد دکتر ذبيح الله صفا، برخی از تعبيرات و ترکيبات بيدل را نپسنديده اند .
 ايشان جمعی از ابيات قابل انتقاد شاعر را نشانی فرموده اند. بصورت نمونه بيت زيرين را :
 
جنــون جـولانيـم هر جا به وحشـت آشنا گردد
 دو عالم گرد بادم در هوای نقش پا گـردد
 
ديگر از ناقدان اسلوب بيدل، دانشمند گرانمايه استاد دکتـر شفيعی کدکنــی می باشند. ايشان با نظر داشت موازين نقد امروز اروپائی، به تبيين سبک شناسی شعر بيدل پرداخته اند. هر چند استاد شفيعی کدکنی، در جائی، بيدل را شاعر ی يک بعدی شناخته و ويرا در کنار قا آنی قرار داده اند و در کتاب « شاعر آئينه ها » نيز پاره ای از تصاوير شاعرانهء بيدل را « فاقد مبانی جمال شناسی پنداشته اند»3
 اما جستار ها و نظراتی از این دست، با وجود تناقض گوئی ها، جامعه جوانان ايران را تشنه ء شناخت هنر شاعری بيدل ساخته است.
 از آنجا که اين مقاله بخاطر پاسخ گوئی به معترضين عبدالقادر بيدل نگاشته نشده است، از هر گونه پاسخی در برابر اين ايراد ها صرف نظر می شود.
 پژو هنده گرامی، آ قای حسن حسينی، يکی از دلايل دور از دسترس ماندن شعر و انديشهء بيدل را در جامعه ايران، رويا روئی خوانندگان کم حوصله و کوتاه بين و تنبل، با شعر های ژرف و نا کرانمند دانسته است، به اين معنی که خوانندهء شتابزده به همان سادگی که يک آ گهی روزنامه را می خواند و می فهمد، در |ی آ نست که شعر بيدل را نيز به يک بار خواندن درک کند !
 آ قای حسينی در اين نکته حق بجانب است که بغرنجی شعر بيدل، بخاطر الفاظ او نيست بلکه در گرو جهان بينی پيچيده اوست. 4
 در اين جا به بخشی از اشعار عبدالقادر بيدل اشاره می کنم که در آن موازين ترکيب سازی و جمله بندی متداول فارسی، رعايت نشده و شعر او روال گويش سنتی شاعران را درهم ريخته است.
 بيدل در واژه سازی پابنداصول خاصی نيست. در همانحال که بدعت های او، بصورت بی سابقه ای به غنای فرهنگ تعابير زبان و ادب پارسی می افزايد، انگار گاه گاه دستور گرايان را بهت زده می کنــد.
 1 ــ پسوند« زار »که برای مکان و همراه رستنی ها و برای بی جان بکار می رود، در ديوان شاعر در پی اسامی « جاندار و معنی » جای گرفته است مانند صنـم زار و جــــلوه زار:
 
ز بس ذوق طـواف آن صنـم زار
 چو مشتاقان به گردش گشته کهسـار 5
 
خيـال جلوه زار نيستـی هـم عالـمی دارد
ز نقش پا سـری بايد کشيـدن گاه گـاه اينجا 6
 
2 ــ پسوند « کده » که مکان ساز است و با اسامی عام و غير انسان می آ يد، در کلام بيدل با اسم خاص ( انسـان ) يکجـا شده است، مثلآ در اين رباعی شـاعر :
 
هـــر سايه خـاری که در اين هـامون بود
 ليلی کده تصـــــــور مجنـون بـود
تعظيـــم مـزار اهـل دل سهـل مگير
کاين خاک دو روزی پيش از اين گـردون بود 7
 
ابتکار ديگر وی در واژه سازی، ساختن واژه گان مرکب است، آنهــــم از نوع سه رکنی، در حا ليکه معمولآ واژگان مرکب زبان بيش از دو رکن ندارند. از اين گذشتـــــــه ترکيب های بيدل با پيشينه ها يا نشانه های اضافت در شعر او شکل می گيـرد:
آمد از گلشـن ناز آن جوهـر تبسم
دل در کـف تغافـل، گـل بر سر تبسم 8
 
حـر قدرتم بيدل، موج خيز معنی هاسـت
مصرعی اگر خواهم سـر کنم، غزل دارم 9
 
بيـدل گاه چندين واژه را بواسطه نشانه افزايش بهـم پيوند می دهـد که به جای صفت، فاعل و متمم فعل می نشيند:
 
می گذارد بر دماغ يک جهـان معنی قـدم
لغزشــی کـز خامهء تحـرير مـن پيـدا شـود 10
 
دماغ يک جهان معنی» متمم فعل است
 
رگ گـل آستين شـوخی کميـن صيـد ما دارد
که زير سنگ دست از سايهء رنگ حنـا دارد 11
 
که « رگ گل آ ستين شوخ » فاعل می باشد
 
آ غوش ها به حسرت ديدار باز کــرد
خم دل به تيغ تغافــل دو نيـم ما 12
 
تيغ تغافل دو نيـم , صفت است
 
با دور افتادگی ها و فواصل ميان واژگان ترکيبی است که در مواردی شعر را از روشنی و آشنائی برون می برد و موجب ديريابی مقصود شاعر می شود:
حذف فقره ها، پسينه ها، پيشينه ها نيز در شـعر بيدل اندک نيست.
 
غافلان چند قبا دوزی افـلاک کننيد
 به گريبانی اگر دسـت رسد چاک کنيد 13
يعنی ای غافلان تا چند ..........به گريبانی اگر دست تان رسد.
 
حذف عبارت متممی يا پيشينه ای  :
 
احـــوال ديگران زچه بر خود فـزوده ای
بيـدل زخود بگو که تو هم کم نبـوده ای
يعنی از آنان کم تر نبوده ای !
 
حذف يک جز از فعل مرکب :
 
عمـری تپيديم تا خاک گشتيـم
فر سنگهـا داشت اين يک قدم راه 14
يعنی فرسنگ ها فاصله داشت.
 
حـذف عبارت پسينه ای يا مفعولی
:
ای غنا شيفتـــه با اين دل راحـت محتاج
فخـر مفروش، گدائی است که مـن می دانم 15
 
يعنی گدائی است ک من او را خوب می شناســم !
 
حذف يک فقره از جمـله
 
نه فلک آ غوش شـوق انتظـار آمده اسـت
کای نهـال باغ بيــــرنگی ز آب و گـل برآ 16
 
يعنی آ مده است و می گويد.17
 
اين نمونه ها را بخاطر آن آ وردم که گوشه ای از عوامل ابهام در شعر بيدل دانسته شود، ورنه در شعر اغلب شاعران، بويژه پيش کسوتان، نا گزير اجزای سخن در هم می ريزد و اين آ شفتگی غير قابل اجتناب و طبيـعی می باشـد.
 
******
 
پاورقی ها:
 
*  عوض کردن برخی از مصارع ابيات، در روزگار بيدل ، ميان شاعران طراز اول ، متداول بوده است. آنانکه بيتی
از شاعری را گرفته و به تغيير خود ، مطلع تازه  می ساختند ، دستبرد های محمد افضل سرخوش به برخی ابيات عبدالقادر بيدل چنین است:
 
به فرصت نگهی اخرست تحصيلم
برات رنگم و بر گل نوشته اند مرا
 بيدل
ز بی ثباتی عشرت سرشته اند مرا
برات رنگم و بر گل نوشته اند مرا
سرخوش
بی تکلف مرگ هم آ سان نمی آ يد بدست
ز تماشای دو عالم چشم بايد دوختن
 بيدل
 نيست از شمع اجل آسان نکه افروختن
از تماشای دو عالم چشم بايد دوختن
سرخوش
 
 
1 ــ سفينتهالشعراء به نقل از فيض قدس ص 81 تا 84
2 ــ دلايل ترديد و ترس و تعصب در برابر شيوه معروف به هندی ، افزون بر نظرات ويرانگر تذکره های آتشکده و مجمع الفصحا و محافل و دودمان های متنفذ دوران قاجار که سنگ« ارتجاع » را به سينه می زدند ، در دهه های اخير شايد متآثر  است از ارزيابی های نخستين  ادب شناسانی چون ملک الشعرا استاد بهار ، استاد دکتر ذبيح اتته صفا، يحی آ رين پور و همانند آ نان در مورد شيوه هندی.
بهار سروده است:
سبک هندی گرچه سبک تازه بود
سبک اورا ضعف بی اندازه بود
 فکر هاست و تخيل های عجيب وز فصاحت بی نصيــب.
3 ــ  ادوار شعر فردوسی ـ شفيعی کدکنی شاعر آئينه هاـ شفيعی کد کنی ـ ص 44
4 ــ بيدل ، سپهری و سبک هندی ص 101.
5 ــ طور معرفت( به نقل از دکتر غنی ص 294 ).
6 ــ غزليات ـ چاپ کابل ص
7 ــ بيدل رباعيات ، چاپ کابل ص 28
8 ــ  بيدل ، غزليات ص 82 
9 ــ همان جا ،  ص  982
10 ــ همان ، ص  392
11 ــ غزليات ، چاپ کابل ص 547
12 ــ همان ، ص 9
13 ــ غزليات ـ چاپ کابل ـ ص 601
14 ــ همان ـ ص 1105
15 ــ همان ـ ص 836
16 ــ غزليات ص 99
17 ــ  ويژگيهای دستوری شعر بيدل ، حسين يمين  ويژه نامه خراسان ص 90

= = = = = = = = =

استعاره‌هاي سيال در غزل بيدل

   

دكتر محمدرضا اكرمي
 
 در سبك عراقي واژه‌هايي به‌خصوص و تصاوير و تشبيهات و استعاره‌هايي جا‌افتاده، سنگ بناهاي شعرند و در معماري سنتي شعر عراقي از همان‌ها استفاده مي‌شود. اين سنگ بناها در طول ساليان چنان صيقل خورده كه بهره‌گيري از آن‌ها كلام هر شاعري را يك‌دست مي‌كند و از طرفي از آن تصاوير محدود و مشخص، استعاره‌هايي به وجود آمده كه كاركردي مشخص دارند. به عنوان مثال در سبك عراقي براي پديده‌هايي همچون اشك، چشم و گل استعاره‌هايي انگشت‌شمار وجود دارد. اما در سبك هندي، كه انقلابي در صورِ خيال و تركيب‌هاي شعري است‌، واژه‌‌هاي شعري و استعاره‌ها چنان‌كه در سبك عراقي ديده مي‌شود، مشخص و خاص نيستند. تقريباً هر واژه‌اي مي‌تواند براي انتقال معني و احساس در شعر آورده شود و به همين ترتيب هر تشبيه و استعاره‌اي مُجاز است به انقلاب شعر كمك كند. در شعر بيدل كه اوج تصوير‌پردازي و تخيل سبك هندي است، تصاوير نامحدودند. اما با توجه به نگاهِ استعاري بيدل كه هر چيزي را به شكل ذهنيت خود در‌مي‌آورد، تصاوير و استعاره‌هاي مختلف روي در جهتي خاص مي‌‌گذارند. در واقع نگاه بيدل، اشيا و مفاهيم را به همسويي و همساني فرامي‌‌خواند. مي‌توان چند نمونة اصلي از اين هم‌سويي و همساني‌ها را در گزاره‌هاي زير بيان كرد:
گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.
گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.
گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.
گزارة الف «تولد»، گزارة ب «زندگي» و گزارة ج «مرگِ» اشيا را مورد نظر دارد. حال گزاره‌هاي بالا را كمي گسترش مي‌دهيم:
گزارة الف (تولد): تولد با نام‌ها و تركيباتي همچون شكوفا شدن، چمن‌آرايي، گل كردن، دميدن، رنگ، شوخي (پيدايي)، نمود، جلوه كردن، لباس پوشيدن و... همراه با تصاوير گوناگون در شعر بيدل خودنمايي مي‌كند. در كنار تصاوير گوناگون تولد (دميدن و ...) همواره «عرق و عرق كردن» ديده مي‌شود كه بيانگر خجالت و شرمساري حاصل از دميدن است. زيرا در جايي كه «او» هست، نمود ذرّه‌ها ماية خجالت آن‌هاست. پس همة اشيا در نمود خويش غرق عرق‌اند:
عرق گل كرده‌ام از شرم هستي
مرا از چشم شبنم آفريدند
(1/829/22)1
آب بايد شدن از خجلت اظهار آخر
عرقي هست گره در نظر ژالة ما
(1/402/8)
به اين دو روزه نمودي كه در جهان داريم
نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است
(1/636/15)
صورت دل بسته‌ايم از شرم بايد آب شد
هيچ تدبيري حريف انفعال ژاله نيست
(1/649/15)
كمال از خجلت عرض تعيّن آب مي‌گردد
خوشا گنجي كه در ويرانه دارد خاك‌بازي‌ها
(1/377/6)
هر سو چمن‌آراييِ نازي‌ست در اين باغ
آيينه به اين رنگ گل‌افشان كه شكسته است؟
(1/632/18)
داغم از اوج و حضيض دستگاه انفعال
بر فلك هم يك عرق‌وار اخترم گل كرد و ريخت
(1/641/8)
پُر‌ناكس از اين مزرعة ياس دميديم
(1/385/6)
پُر‌منفعل دميد حبابم در اين محيط
جيبم سري نداشت كه بايد برون كشيد
(1/796/8)
در اين گلشن نقابي نيست غير از شرمِ پيدايي
به عرياني همان جوش عرق پوشيد شبنم را
(1/401/5)
آيينه به بر غافل از آن جلوه دميديم
(1/482/8)
ندميد يك گل از اين چمن كه نديد عبرتِ دل‌شكن
(1/771/3)
توأمِ گل دميده‌ايم، دامن صبح چيده‌ايم
در چمني كه رنگ ماست بوي وفا كه مي‌برد؟
(1/786/21)
دميده است چو نرگس در اين تماشاگاه
هزار چشم و يكي را نصيب ديدن نيست
(1/727/4)
زين قلمرو چون سَحَر پيش از دميدن رفته‌ايم
(1/ 561/7)

گزارة «ب»(زندگي): زندگي با نام‌ها و تركيباتي همچون آبلة پا (نماد سعي بسيار و نرسيدن)، ندامت، بي‌كاري، از پا نشستن، نقش پا (نمادِ عجز)، موجِ گوهر (نماد سكون و عجز)، برق و شرار (نمادِ كم‌فرصتيِ عمر)، واماندن، آينگي و آيينه‌گري (نماد حيرت)، نظّاره (نماد‌ِ انتظار و حيراني) و‌... با تصاوير متنوع در شعر بيدل نمود مي‌يابد. موضوع اصلي در اين مورد عجز، يأس، حيراني و بي‌كاري است. زيرا هدف همة اشيا از زندگي رسيدن به «او» است و او مطلب ناياب، عنقاي بي‌نشان، بي‌رنگِ مطلق و‌... است. در اين راه، طلب و سعي نارساست و رسيدن محال است و از طرفي فرصتي براي ماندن، يا دگرگوني و شدن نيست، عمر شرري است كه پيش از نمايان شدن پايان مي‌پذيرد. فرصت يا زمان عمر، كاغذ آتش زده است. در نتيجه همه دچار عجز و يأس و حيرت و بي‌كاري مي‌شوند و در عمر كوتاه خود به انتظار مرگ مي‌مانند:
بساط حيرتِ آيينه دارم
جبينِ عجز، فرشِ خانة ماست
(1/647/22)
مانند نقشِ پا به گِلِ عجز خفته‌ايم
بر ما هزار آبله، باران شكست و ريخت
(1/650/10)
عجز هم بي‌طلبي نيست كه چون ريگ روان صد جرس در گره آبلة پاي من است
(1/655/13)
عالمي شد بيدل! از سرگشتگي پامال يأس تخم ما هم در خَم اين آسيا افتاده است
(1/656/7)
بيدل! من و بي‌كاري و معشوق‌تراشي جز شوقِ برهمن صنمي نيست در اينجا
(1/408/10)
هر‌كس از قافلة موج گهر آگه نيست روش آبله پايان خيالت دگر است
(1/638/11)
دارد غبار قافلة نااميدي‌ام از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت
(1/639/11)
بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت
(1/639/18)
كوشش واماندگان هم ره به جايي مي‌برد سر به پايي مي‌توان چون آبله دزديد و رفت
(1/640/20)
چون شمع ز بس رهبر ما عجزِ رسا بود گر سر به هوا رفت همان آبله‌پا بود
(1/642/8)
اي ندامت! مددي كز غم اسباب جهان دست سودن هوسي دارد و پُر بي‌كار است
(1/644/21)
اي تمنا! مكن از خجالت جولان آبم عمر‌ها شد چو گهر قطرة من آبله پاست
(1/645/9)
جاده و منزل در اين وادي فريبي بيش نيست
هر كجا رفتيم، سعي نارسا افتاده بود
(1/626/20)
سير‌ها در هوسْ‌آبادِ تمنا كرديم منزل يأس ز هر راهگذر نزديك است
(1/627/14)
اين دشت، زيارتكدة منظرة كيست؟
تا ذرّه همان ديدة اميد به راه است
(1/633/15)
داغِ يأسم ناله را در حلقة حيرت نشاند طوق قمري دام ره شد سرو موزون مرا
(1/360/14)
همچو آيينه تحيْر‌سفرم صاحبِ خانه‌ام و در‌به‌درم
(2/627/1)
برق و شرار، محملِ فرصت نمي‌كشد عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت
(1/639/12)
از وحشتِ غبارِ شررْ‌فرصتم مپرس
صبحي دميد و سر به گريبانِ پاره سوخت
(1/646/3)
از شرر در آتش افتاده‌ست نعل كوهسار سنگ هم اينجا مقيم خانة زين بوده است
(1/646/3)
به فرصتِ نگهي آخر است تحصيلم
برات رنگم و بر گل نوشته‌اند مرا
(1/381/12)
شرار كاغذم، از فرصت عيشم چه مي‌پرسي؟
به رنگِ رفته چشمك‌هاست گل‌هاي بهارم را
(1/376/3)
زين دو شرر داغِ دل، هستي ما عبرتي‌ست
كاغذ آتش‌زده محضرِ كمْ‌فرصتي‌ست
(1/664/7)
چون شررِ كاغذِ آتش زده فرصت ما از نظر ما گذشت
(1/625/12)
گزارة «ج» (مرگ): مرگ با نام‌ها و تركيباتي همچون پرواز، بال‌افشاني، پر زدن، پروازِ رنگ، شكستِ رنگ، خاكستر شدن، بي‌لباس شدن، گريبان‌چاكي، خزان، جنون كردن و‌... در شعر بيدل نمود مي‌يابد. تصاوير اصلي مرگ با بن‌مايه‌هاي رميدن، وحشت، تركيدنِ حباب، بي‌لباس شدن، شكستِ رنگ، پرواز كردن، پروازِ صبح و سَحَر، عرياني و‌... همراه است. جهان و پديده‌هاي آن رو به مرگ دارند. وقتي رسيدن در كار نيست راهي جز مرگ باقي نمي‌ماند، پس بايد جنون كرد و مجنون‌وار از خود گريخت،‌ رنگِ خود را شكست و در وحشتي هميشگي براي رهايي رميد و چون صبح و سَحَر به آسمان‌ها پرواز كرد. در ديوان بيدل گستره و بسامد تصاوير مرگ بيش از تولد و زندگي است:
ز نفيِ ما و من اثبات حق در گوش مي‌آيد نواي طرفه‌اي دارد شكستِ رنگِ باطل‌ها
(1/416/5)
چو رنگ، عهدة ناموسِ وحشتيم به گردن ز خويش هر كه برآيد پَري بر‌آورد از ما
(1/391/5)
صبح جنونْ‌بهاريم، رسواي اعتباريم
چاكِ قباي امكان پوشيده‌اند بر ما
(1/384/18)
موجِ رم مي‌زند چه كوه و چه دشت
چين گرفته‌ست طرف دامن‌ها
(1/392/2)
خندة ما چون گل از چاك گريبان است و بس
نسخه‌اي از دفتر صنع سَحَر داريم ما
(1/395/9)
مشو غافل ز رمز هستي من
شكست اين حباب آغوش درياست
(1/647/21)
خاكستر است شعله‌ام امروز و خوش‌دلم يعني رسانده‌ام به صبوري شتاب را
(1/394/2)
فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره محال است
جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما
(1/391/9)
چگونه تخم شرارم به ريشه دل بندد؟ همان به عالمِ پرواز كِشته‌اند مرا
(1/381/15)
جنون آنجا كه مي‌گردد دليل وحشت دل‌ها
به فرياد سپند از خود برون جَسته‌ست محفل‌ها
(1/381/15)
تو راحتْ‌بسمل و غافل كه در وحشت گهِ امكان
چو شمع از جاده مي‌جوشد پرِ پروازِ منزل‌ها
(1/380/9)
جز نشئة تجرد، شايستة جنون نيست صرف بهار ما كن رنگي ز گل جدا را
(1/377/25)
شعلة ما فال خاكستر زد و آسوده شد اي هوس! بگذر، سري در زير پا داريم ما
(1/374/24)
خلعت آراي سَحَر، عرياني‌ست چاك دوزيد به پيراهن ما
(1/371/15)
به رنگِ گردباد‌ آن طاير وحشت پر و بالم
كه هم در عالم پرواز بستند آشيانش را
(1/370/12)
عبرت گهِ امكان نبوَد جاي اقامت
ديديم نگه را همه دم پا به ركاب است
(1/623/16)
دام تپش‌هاي دل، حسرت سير فناست
شعلة بي‌تاب ما بسملِ خاكستر است
(1/624/17)
مي‌برد چون گردباد از خويش سرگرداني‌ام سرخوش دشت جنون را ساغري در كار نيست
(1/624/24)
در شكستِ رنگ يك سر ذوق راحت خفته است
شمع ما سر تا قدم سامانِ بالين پَري است
(1/626/4)
جز وحشت از متاع جهان بر‌نداشتيم
بر ما مبند تهمتِ باري كه بسته نيست
(1/624/4)
در كارخانه‌اي كه شكست آب و رنگ اوست
كار دگر چو بستن دل، دستْ بسته نيست
(1/644/10)
وصل جستم رفتن از خود شد دليل مقصدم
اين دعا را در شكست رنگ، آمين بوده است
(1/646/4)
نه‌تنها ما و تو داغ‌ِ جنونيم
فلك هم حلقه‌اي از دود‌ِ سوداست
(1/647/23)
به جز خيال خزان هيچ نيست رنگ بهار كه غنچه از پَرِ رنگ شكسته‌ بالش داشت
(1/651/14)
زهي هنگامة امكان، جنونْ‌سازِ غريبانت
زمين و آسمان يك چاك دامن تا گريبانت
(1/662/14)
هر ذره جنون چشمكي از ديدة آهوست
آيينة مجنون به بيابان كه شكسته‌ست؟
(1/632/24)
كرديم سير واديِ وحشتْ سوادِ عشق
تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت
(1/627/20)

تصاوير متنوعي كه از تولد، زندگي و مرگ ارائه شد، در ابيات بسياري به صورت توأم و در‌هم‌تنيده نيز آورده شده است. براي آنكه مشخص گردد اين تصاوير و نام‌هاي استعاري، مجازي و كنايي چگونه فضاي غزل بيدل را تسخير كرده، چند غزل كامل به عنوان نمونه ارائه مي‌گردد. علاوه بر واژگان و عباراتي كه مشخص شده‌اند، مفهوم اغلب ابيات و فضاي كلي غزل‌ها نگاه استعاري بيدل را به نمايش مي‌گذارد:
دوش از نظر خيال تو دامن‌كشان گذشت
اشك آن‌قَدَر دويد ز پي كز فغان گذشت
تا پر فشانده‌ايم ز خود هم گذشته‌ايم
دنيا غم تو نيست كه نتوان از آن گذشت
دارد غبار قافلة نااميد‌ي‌ام
از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت
برق و شرار، محمل فرصت نمي‌كشد
عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت
تا غنچه دم زند ز شكفتن، بهار رفت
تا ناله گل كند ز جرس، كاروان گذشت
بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس
واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت
اي معني! آب شو كه ز ننگ شعور خلق
انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت
يك نقطه پل ز آبلة پا كفايت است
زين بحر همچو موج گهر مي‌توان گذشت
گر بگذري ز كشمكش چرخ، واصلي
محو نشانه است چون تير از كمان گذشت
واماندگي ز عافيتم بي‌نياز كرد
بال آن‌قَدَر شكست كه از آشيان گذشت
طي شد بساط عمر به پاي شكستِ رنگ
بر شمع يك بهار گلِ زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعي نسوختم
يا رب! چه برق بر من آتش به جان گذشت
تمكين كجا به سعي خرامت رضا دهد
كم نيست اينكه نام تواَم بر زبان گذشت
بيدل! چه مشكل است ز دنيا گذشتنم
يك ناله داشتم كه ز هفت آسمان گذشت
(1/639)

چه ممكن است كه راحت سري برآورد از ما؟
مگر نَفَس رود و ديگري برآورد از ما
به عرصة دو نَفَس انقلابِ فرصت هستي گمان نبود كه دل، لشكري برآورد از ما
چو رنگ عهدة ناموس وحشتيم به گردن ز خويش هر كه بر‌آيد پري برآورد از ما
شرار كاغذ اگر در خيال بال گشايد
جنون به حكم وفا مجمري برآورد از ما
دماغ ما سرِ غواصي محيط ندارد بس است ضبطِ نَفَس گوهري برآورد از ما
فلك ز صبح قيامت فكنده شور به عالم مباد پنبة گوشِ كري برآورد از ما
فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره‌ محال است
جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما
به رنگِ غنچه نداريم برگِ عشرت ديگر شكستِ شيشه مگر ساغري برآورد از ما
بهار بيخودي افسوس گل نكرد زماني كه رنگِ رفته چمنْ‌پيكري برآورد از ما
در انتظار‌ رهايي نشسته‌ايم كه شايد
به روي ما مژه بستن دري برآورد از ما
چو بيدليم همه ناگزير نامه سياهي جبين مگر به عرق كوثري برآورد از ما
(1/391)

دام يك عالم تعلق گشت حيراني مرا
عاقبت كرد اين درِ وا‌كرده زنداني مرا
محو شوقم، بوي صبح انتظاري برده‌ام سر ده ‌اي حيرت! همان در چشم قرباني مرا
جوش زخم سينه‌ام، كيفيت چاك دلم خرمي مفت تو اي گل! گر بخنداني مرا
اي ادب! سازِ خموشي نيز بي‌آهنگ نيست همچو مژگان ساخت موسيقار، حيراني مرا
مدّ عمرم يك قلم چون شمع در وحشت گذشت
آشيان هم بر نياورد از پرافشاني مرا
عجز همچون سايه اوج اعتباري داشته‌ست
كرد فرش آستانت سعي پيشاني مرا
پردة سازِ جنونم خامشي آهنگ نيست ناله مي‌گردم به هر رنگي كه گرداني مرا
ناله‌واري سر ز جيب دل برون آورده‌ام شعلة شوقم، مباد اي يأس! بنشاني مرا
احتياج خود‌شناسي جوهر آيينه نيست
من اگر خود را نمي‌دانم، تو مي‌داني مرا
بيدل! افسون جنون شد صيقل آيينه‌ام آب داد آخر به رنگ اشك، عرياني مرا
(1/403)
يك‌ بار ديگر سه گزارة تولد، زندگي و مرگ در زير ارائه مي‌گردد:
گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.
گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.
گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.
بيدل با توجه به سه گزارة بالا جهاني را رقم مي‌زند كه همة پديده‌ها در كنش خود به وحدتي سازمند مي‌رسند؛ همگي مي‌رويند، جلوه مي‌كنند، به عجز و يأس مي‌رسند، آيينه مي‌شوند، چشمِ نظّاره مي‌گردند، حيران‌اند، وحشت‌زده مي‌رمند و در جنونِ عرياني از كثرتِ رنگ به وحدت بي‌رنگي پرواز مي‌كنند. در نتيجه هر چيزي مي‌تواند گل، آيينه، چشم، حيرت، جنون‌زده، رمنده و‌... باشد. عكس اين مطلب نيز صدق مي‌كند، يعني گل مي‌تواند هر چيزي باشد و يا آيينه، چشم، حيرت، شكست، رم، جنون و ... در هر چيزي يافت مي‌شود. حال اگر در شعر بيدل نگاهمان به «آيينه» افتاد، ديگر طبق قراردادهاي معمول نمي‌توان استعارة آن دريافت، بلكه آيينه مي‌تواند استعاره از هر چيزي يا مفهومي باشد. زيرا بيدل استعارة آيينه را به مدلولي خاص مقيد نكرده است. اين موضوع دربارة گل و چشم و حيرت و‌... نيز مي‌تواند صدق كند. به عبارت ديگر، استعاره‌ها در شعر بيدل مطلق نيستند و حتي محدود به چند مدلول خاص نيز نمي‌شوند، بلكه در سيّاليتي رؤياگونه هر لحظه به مدلولي ديگر اشاره مي‌كنند. اين‌گونه استعاره‌ها را «استعارة سيال» ناميده‌ايم.
كمتر غزلي از بيدل مي‌توان يافت كه در آن آيينه، چشم، حيرت، اشك، گل، شبنم، پر، پرواز، رنگ، شكست، جنون، وحشت و مترادف‌هاي آن‌ها يا طيف‌هاي تصويري‌شان وجود نداشته باشد و در سيّاليتي لغزنده به يكديگر تبديل نشوند. مطلق نبودن استعاره‌ها و سيّاليت آن‌ها علاوه بر اينكه شعر بيدل را چند‌معنايي و تأويل‌بَردار مي‌كند، گاه در تزاحم ديگر استعاره‌ها و صور خيال متعدد وي چنان ابهامي را بر شعر تحميل مي‌كند كه خواننده‌ مات و مبهوت مي‌ماند و حتي گاه آشنايان شعر بيدل را دچار حيرت مي‌سازد.
كارآمدترين رمز ورود به دنياي شعر بيدل اين است كه بدانيم سيّاليت واژه‌ها و استعاره‌ها دستِ بيدل را در جايگزيني واژه‌ها (محور جانشيني كلمات) چنان باز كرده كه واژه‌هاي شعر وي به‌راحتي از‌ آشيان و تصاوير كليشه‌اي خود مي‌گريزند و در تداعي آزاد و رويا‌گونة ذهن بيدل، آزادانه در پروازي راز‌آلود و پُر‌ابهام در آشيانة همسايگان خود مي‌نشينند تا تصاويري نو و غير‌معمول را به نمايش گذارند. چنان كه در شعر وي با آيينه‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند، پايشان آبله مي‌زند، به عجز مي‌رسند، يأس را تجربه مي‌كنند، مي‌گريند، آتش مي‌گيرند، آب مي‌شوند، موج بر‌مي‌دارند، طوفاني مي‌شوند، وحشت‌زده مي‌رمند، گريبان چاك مي‌دهند، پرواز مي‌كنند، رنگشان مي‌شكند و در سراغ بي‌نشان، بي‌نشان مي‌شوند. عجيب‌تر آنكه گل، شبنم، اشك، چشم و‌... نيز همچون آيينه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند،... گويي شخصيت اشيا، هويّت فردي خود را از دست داده و تبديل به ذرات و قطره‌هايي همسان شده كه در همسوييِ سفري مشابه مدام در محمل همديگر مي‌نشينند. همين امر موجب گرديده كه سرايش ناخود‌آگاه و جريان سيّال ذهن به‌راحتي در شعرش تحقق يابد و غزلش را سرشار از آشنايي‌زدايي سازد. سيّاليت استعاره‌ها و واژگان به همراه ذهن وحدت‌گرا و تخيّل پوياي بيدل فضايي سوررئاليستي و فرا‌واقع ايجاد كرده كه براي درك شعر وي بايد به آسماني در دور‌د‌َست‌هاي جهانِ فراواقع پرواز كرد تا معاني و تصاوير آن را دريافت. تصاوير سوررئاليستي بيدل ضمن آنكه بيانگر نگاه استعاري و ويرانگر وي نسبت به جهانِ واقع است، لطفي خاص به شعر وي داده كه براي نمونه ابياتي چند ارائه مي‌شود:2
طوفانْ‌نَفَس، نهنگِ محيطِ تحيريم
آفاق را چو آينه در‌مي‌كشيم ما
(1/434/4)
سَحَر كيفيتِ ديدار از آيينه پرسيدم
به حيرت رفت چنداني كه من هم محو گرديدم
(2/522/13)
طاووسِ رنگِ ما ز نگاه كه مي‌كش است؟
پرواز را به جلوه قدح نوش كرده‌ايم
(2/611/4)
بس كه ياران در همين ويرانه‌ها گم گشته‌اند
مي‌چكد اشكم ز چشم و خاك را بو مي‌كند
(2/151/5)
نيست غير از بوي گل زنجير پاي عندليب
(1/504/5)
شب خيال پرتو حسن تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد كز ديدة پروانه ريخت
(1/681/8)
سحر ز شرم رخت مطلعي به تاب رساندم زمينِ خانة خورشيد را به آب رساندم
(2/552/1)
به شوخي گردشي از چشم تصويرم نمي‌آيد
كه من در خانة نقاش پيش از رنگ گرديدم
(2/552/19)
كباب شد عدم ما ز تهمت هستي
بر آتشي كه نداريم آب مي‌بافند
(2/153/3)
به كارگاه سَحَر آفتاب مي‌بافند
(2/152/17)
به رنگ غنچه امشب ديده‌ام خواب پريشاني
ز چاك سينه يك آه سَحَرْ تعبير مي‌خواهم
(2/561/7)
از خامشي مپرس و زگفتار عندليب
صد غنچه و گل است به منقار عندليب
(1/487/17)
زمينْ‌گيرم به افسون دل بي‌مدعا بيدل!
در آن وادي كه منزل نيز مي‌افتد به راه آنجا
(1/319/12)
از كبك مي‌رمد چو صدا كوهسار ما
(1/323/5)
خميازه هم قدح نكشيد از خمار ما
(1/323/6)
گر به اين گرمي‌ست آه شعله‌زاي عندليب شمع روشن مي‌توان كرد از صداي عندليب
(1/507/18)
رفتم اما همه‌جا تا نرسيدن رفتم
(2/589/12)
صد بيابانِ جنون آن‌طرفِ هوشِ خودم
(2/570/7)
اين‌قَدَر اشك به ديدار كه حيران گل كرد؟ كه هزار آينه‌ام بر سر مژگان گل كرد
(1/814/13)
حيرت ديدار و سامان سفر داريم ما
دامن آيينه امشب بر كمر داريم ما
(1/395/7)
رشك آن بِرهَمَنَم سوخت كه در فكر وصال
گم شد از خويش و ز جَيبِ صنمي پيدا شد
(2/7/7)
تا حيرتِ خرام تو سامانِ ديده است
چندين قيامت از مژه‌ام قد كشيده است
(1/575/16)
حيرت گداخت، شبنمِ اشكي بهار كرد باري در اين چمن نَفَسي زد نگاه ما
(1/457/3)
كند يوسف صدا گر بو كني پيراهن ما را
(1/464/17)
به رنگي‌ست بيدل! پريشاني‌ام كه از سايه‌ام طرح سنبل كنيد
(1/800/22)
شايد آيينه‌اي به بار آيد تخم اشكي به ياد جلوه بكار
(2/263/14)

 پي‌نوشت‌
1. در اين مقاله اشعار بيدل از نسخة مصحح اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني نقل شده كه شماره‌ها به ترتيب از سمت راست، شمارة جلد، صفحه و بيت را مشخص مي‌كند.
2. همچنين رك: حسيني، سيد ‌حسن (1368). بيدل، سپهري و سبك هندي، چاپ دوم، تهران، سروش، صص 68 ـ 89.

 منبع: مجله شعر

پیوند ها

ـــ تقدیم به دوستداران بیدل

ــ سبک بیدل در عزل سرائی

ــ ادبیات فارسی در شبه قاره هند و پاکستان

= رفتن به بالای صفحه =
|+| نوشته شده توسط توسط اداره در چهارشنبه 1387/07/10 ساعت 8 بعد از ظهر |

online
Online Dating =

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس


وب وبلاگ